تصویر ثابت

مردان کوهستان - شهدا
مردان کوهستان
مردان کوهستان شیران لرستان

این خاطرات برای اولین بار در این وبلاگ انتشار پیدا می کند... به دلیل اینک این خاطرات در دهه 60 ضبط شده اند سرنوشتی از روایی در دست نبود...

قبل از تک دشمن در حاج عمران در منطقه عملیاتی والفجر9 بودیم که طی جلسه ای مسئولین با اطلاع دادند عملیات دیگری در پیش است آمادۀ حرکت شوید وقتی به سوی منطقه متوجه شدیم منطقه حاج عمران است . دشمن نیز تک زده بود و تیپ با چند گردان می بایست وارد عمل می شد . قبل از عملیات چند روز در پادگان شفیع خانی راهپیمایی و رزم شبانه و سپس تجهیز شده و ما برای عملیات حاج عمران منتقل شدیم به شهر نقده در آنجا یک مسجد بود ابتدا نیروی گردان را در این مسجد جای دادند و همۀ برادرها یکی 2 شب در آنجا به سر بردند که شبها بسیار عالی و معنوی بود که برادران با هم بسیار صمیمی بودند همدیگر را در آغوش می گرفتند و از یکدیگر حلالیت می طلبیدند می گفتند فر دا شب عملیات است و اگر من شهید شدم شما ما را حلال کنید با اینکه دیگری به او می گفت : ما را هم شفاعت کنید از این قبیل صحبتها که معمولاً در جبهه بود . تا اینکه شب فرا رسید و موقع انتقال نیروها به خط شد که نیروها توسط چند دستگاه ماشین به جلو منتقل شدند و در آنجا آماده شدند برای عملیات حاج عمران . یکی از نیروهای بنده به نام محمدرضا مقدس که ایشان پسر 15 ، 16 ساله بودند که از نظر قد ، قد کوچکی داشتند که ما ایشان را به عنوان تک تیر انداز در دسته جای داده بودیم ولی ایشان دارای یک روح قوی و بلندی بود که متقاعد نمی شد با یک تفنگ عادی به عنوان تک تیر انداز توی دسته بماند می گفت من باید آرپی جی زن باشم یا یک تیر بارچی ولی من موافقت نمی کردم می گفتم شما جسۀ کوچکی دارید و نمی توانید آرپی جی زن و تیربارچی باشید ولی ایشان قبول نمی کردند تا اینکه با اصرار و التماس زیاد ما را متقاعد کردند که ایشان هم تک تیرانداز باشند و هم کمک آرپی جی زن باشند آن شب هتگام جلو رفتن به طرف دشمن بسیار روحیه قوی محکمی داشت و اصلاً ترسی به خود را نمی داد و همیشه سرحال و بشاش و با روحیۀ قوی بود و این در حالی بود که ایشان حدوداً 15 ، 16 سال داشتند تا اینکه بعد از عملیات به فیض شهادت نائل می شوند بر اثر اصابت گلولۀ دشمن ایشان شهید می شوند که انشا الله خداوند روح ایشان را با سیدالشهدا محشور کند .

یکی از برادران بسیجی که از برادران معلم اعزامی از آموزش و پرورش بودند به نام علی احمد ترکاشوند ایشان هنگامی که ما به آن منطقه که زیر پای دشمن بود و لازم بود که برادران ساعتی در آنجا به حالت مخفیانه بمانند که دشمن متوجه نشود که همۀ نیروها به آنجا برسند و جمع شوند و شناسایی لازم صورت بگیرد و بعد عملیات شروع شود در این حین که گویا دشمن متوجه این موضوع هم شده بود که نیروهای ما در زیر پای خطوط پدافندی آنها مستقر شدند شروع به شلیک گلوله های منور بسیار کردند که در هر دقیقه شاید چندین گلوله شلیک می شد و هوا را روشن می کرد و این در حالی بود که برادر ترکاشوند یک قرآن کوچکی داشتند و همین اینکه گلوله شلیک می شد سریع قرآن را از جیبش در می آورد و شروع به قرآن خواندن می کرد و با یک حالت معنوی تا صوت قشنگی که داشتند قرآن را زمزمه می کردند که این اتفاق کم نظیر است و در هیچ جای دنیا یک همچنین برنامه ای اتفاق نیافتاده که برادر به صورت داوطلبانه برای عملیات آماده شده و شرکت کرده و بدون هیچ ترسی واهمه ای از دشمن به راحتی قرآن خود را در می آورد و زیر پای دشمن شروع به قرآن خواندن می کند و آنهم با استفاده از گلولۀ نور منور این هم یکی از خاطرات فراوش نشدنی است که امیدوارم از این شهداء و از این ایثارگران جاودانۀ تاریخ درس بگیریم . و ادامه دهندۀ راه آنان باشیم .

لحظه ای که ما وارد شدیم و از خطوط پدافندی خودمان سرازیر شدیم به سمت دشمن نیمه شب بود هوا تاریک و برادران منظم به صورت ستونی از خطوط خودمان سرازیر شدیم و به طرف دشمن حرکت کردیم و مسافت زیادی را طی کردیم که گلوله های دشمن هم مرتب می آمد و برادران گاهی بلند می شدند و گاهی می خوابیدند و به صورت سینه خیز راه می رفتند گاهی به حالت دو می رقتند هرجا که لازم بود بنا به مقتضیات زمان و مکان آنجا راه می رفتند و ما هم به عنوان مسئول دسته که بودیم نیروهایمان را بردیم زیرپای دشمن و جایی که لازم بود برادران را در آنجا به صف دور اطراف صخره ها چیدیم که آماده شویم برای اینکه دستور عملیات برسد و شروع کنیم به جلو رفتن بعد از یکی 2 ساعت که منتظر دستور عملیات بودیم ، دستور رسید عملیات را با نام خدا شروع کردیم و رفتیم همۀ نیروها همزمان با هم شروع کردند به پیشروی و در یک لحظه بسیار کوتاه برادران گردان موفق شدند ارتفاعات مورد نظر را تصرف کنند و همۀ عراقیها که در آنجا مستقر بودند یا بکشند و یا اینکه از ترس نیروهای ما فرار کنند و ارتفاع را خالی کردند و به محض ورود نیروهای ما همه فرار کردند و یا کشته شدند و یا تعدادی به اسارت در آمدند و در رابطه با تأمین امکانات بسیار در مضیقه بودیم چون چندین شب در آن منطقه و ارتفاعات جنگ بود و سلاح زیادی نمانده بود که ما استفاده کنیم و بر علیه دشمن بکار بگیریم لذا بعد از یکی 2 ساعت جنگ با اسلحه هایی که داشتیم مهمات ما رو به اتمام رفته بود و کم کم دستمان خالی شده بود دشمن با توپها و تانکهای بسیار منطقه را آتش باران کرد و نقطه ای را نمی توان پیدا کرد در آن منطقه که گلوله ای در آن نخورده باشد لذا بآن تعداد از برادرانی که روی ارتفاع مستقر شده بودند خیلی از برادران مجروح و شهید شدند و یک عده ای از برادران که سالم مانده بودند دیگر مهماتی برای ادامۀ جنگ و دفاع از مناطق آزاد نداشتند لذا دشمن با استفاده از این ضعف توانست نیروهای خود را مجدداً جمع آوری کند و از گردانها و تیپها دیگر کمک بگیرد و به منطقه مجدداً حمله ور شود و توانست آن منطقه را بعد از یکروز دوباره پس بگیرد . و می توان گفت دلیل عدم مو فقیت ما برای تثبیت منطقه بطور مداوم نرسیدن مهمات و تدارکات و امکانات لازم بموقع بود برای دفاع .

دیگر آن لحظه ای که برادران مسئول تشخیص دادند که لازم است بیائیم عقب و نیرو در آنجا نماند با تعدادی از برادران بودیم که شروع کردیم به عقب آمدن و آمدیم تا به خاکریز نیروهای خود می رسیدیم با سختیهای بسیار از میدان مین عبور کردیم و با سختگی زیادی توانستیم به عقب بیاییم و به نیروهای خودمان بپیوندیم .

لحظه ای که ما رفته بودیم بالا و نیروها در آجا مستقر شدند در اثر شلیک تیر دوشکا که برخورد می کند به آرپی جی که بر دوش یکی از برادران بود که خرج آرپی جی آتش می گیرد و همین طور این برادر می چرخید دور محوطه چرا که گلوله هایی که در پشت آر پی جی بودند مشتعل شده بود در حالی که دشمن می دید و چند نفر از برادران به کمک او رسیدند و الحمد الله آتش را خاموش کردند و نجات دادند و او را نگذاشتند صدمه ای به ایشان برساند و این یکی دیگر از الطاف خداوندبود که برادران توانستند آن برادر را نجات بدهند که اگر گلوله هایی که پشت آرپی جی بود منفجر می شد آثاری از این برادر نمی ماند .

یکی دیگر از برادران لحظه ای که در آن بالا بود پایش قطع شده بود خودش می داشت

و پایش را در بغل گرفته بود به من گفت برادر موسوی پای من قطع شده ولی ما چون فرصت و مجال برای ماندن حتی یک لحظه را نداشتیم می بایست به نیروها سر بزنیم و توصیه های لازم را به نیروهایی که به ما محول شده بود بکنیم که منطقه را نگهداری کنند و از مهمات استفاده کنند گفتم نه چیزی نیست شما شروع کن به عقب کشیدن خودت به سمت نیروهای اورژانس که در عقب هستند چیزی نیست پایتان قطع نشده نترسید و ایشان هم شروع کردن به عقب آمدن و من نمی دانم رسید یا نه که خبر ندارم .

ولی در کل تعدادی از برادران در این عملیات به فیض شهادت نائل شدند و تعدادی هم مجروح شدند که امید واریم خداوند به همه اجر عظیم عنایت بفرمایند .

زمانی که ما روی تپه 2519 مستقر شدیم آتش بقدری شدید بود که ما اصلاً تصور نمی کردیم و فکر کردیم که این آتش از دو طرف است هم از طرف پشتیبانی نیروهای خودی است و هم از طرف دشمن و فکر کردم نیروهایی که پشتیبانی هستند در عقب هنوز فکر می کنند این تپه در دست دشمن است و برای اینکه فکر          می کردند تپه دست دشمن است و آتش می ریزند . در یک لحظه من در آنجا برادر رمضان  لشنی را مشاهده    می کردم و گفتم برادر لشنی شما با بی سیم تماس بگیرید و به نیروهای عقب بگوئید که ما تپه را تصرف کردیم و دیگر لازم نیست که آتش بزنید . ایشان در همان لحظه گویا تیر به چشمش خورده بود و نمی توانست خوب به نیروهای عقب اطلاع بدهند . ما آن لحظه هیچ فکر نکردم که تیر به چشم ایشان خورده و مجروح شدند این طور خودش را نگه داشته بود که من متوجه نشدم و از نیروهای پشتیبانی می کردند آتش آنجا بقدری زیاد بود که برادران مسئول می گفتند حدود 107 ، 108 قبضه توپ اطراف یک تپه مستقر بوده تمام نقطه به نقطۀ تپه را می زدند به اضافۀ خمپارۀ و سلاحهای سنگین که فقط توپ را ارزیابی کردند گفتند حدود 107 ، 108 قبضه توپ فقط روی آن تپه شلیک می کردند خاطره ای بود دربارۀ دضعیت این تپه .

ما موقعی که از منطقه عملیاتی خارج شدیم به پشت خط دفاعی خودمان آمدیم و در آنجا با عده ای زیادی از مجروحین برخورد کردیم که با در حال حرکت به طرف خطوط ما بودند و یا در پشت خطوط نیروهای خودی نشسته بودند و منتظر آمبولانس بودند و در راه که می آمدیم بسیاری از مجروحین را با بدنهای سوخته مشاهده می کردیم و همچنین بسیاری از شهداء را تا اینکه برادران امدادگر به شدت مشغول انتقال مجروحین ، شهداء بودند که بقیه برادران را با یکی 2 دستگاه کامیون منتقل کردند به پیرانشهر و از آنجا به نقده در مسجدی که در مقر گردان ثارالله بود آمدیم و هر کس به دنبال برادران می گشت من خودم شخصاً از برادران سراغ می گرفتم و از نیروهای تحت امر سوال می کردیم و حالشان را می پرسیدیم و می گفتند به نقامتگاه بودند می رفتیم به نقامتگاه که بعضی از آنها را پیدا کردیم بعضی از آنها بیمارستان بودند بعضی از آنها گویا در منطقه جا مانده بودند و شهید شده بودند و بعضی دیگر در راه بودند خلاصه خیلی آن لحظات به ما سخت گذشت که لحظات فراموش نشدنی خواهد بود که آمدیم و بعد از چند روز استراحت در آن مسجد برای مرخصی به شهرهای خودمان آمدیم بعد از مرخصی مدتی کوتاهی را که از مأموریت من باقی مانده بود در لشکر سپری کردم و بعد که پایانی گرفتم و برگشتم شهر خودم قریب 8 ماه در پایگاه بودیم و بعد از 8 ماه مجدداً برای پیوستن به برادران لشکر اعزام شدیم و از آنجا هم بعد از مدتی که در پادگانهای مختلف در استان و یا در پادگان شفیع خانی باز آماده شدیم برای منطق کردستان .   (شماره نوار:  1644،قسمتA نوار)


برچسب‌ها: حاج عمران

ارسال در تاريخ جمعه ۱۱ اردیبهشت۱۳۹۴ توسط sajad

این خاطرات برای اولین بار در این وبلاگ انتشار پیدا می کند... به دلیل اینک این خاطرات در دهه 60 ضبط شده اند سرنوشتی از روایی در دست نبود...

باردیگر سال 64 بسیجی ماتما شد و در سال 65 تشکیل پرونده دادیم که بعنوان پاسدار در سپاه خدمت کنیم من یک روز توی خانه نشسته بودم که یکدفعه دیدم یک لندکروز آمد پارک کرد درب منزلمان و گفت منزل رشنو اینست گفتم بله گفت : این برگه اعزامتان است که گفتند باید روی همین تاریخی که زدند خودتان را معرفی کنید تا به خدمت در بیائید تاریخ را نگاه کردم و خیلی هم خوشحال شدم 25/2/65 را تاریخ اعزاممان زده بودند تاریخ همان روز رسید و اعزام شدیم و ما را بردند توی پادگان امام حسین خرم آباد آنجا سازماندهی کردند و یکی از این فرماندهان گردان بود که آمد و سخنرانی کرد و سازماندهی کردند و ما را به همین تیپ 57 دادند و بعد از پر کردن چند فرم اطلاعاتی و یک سری چیزها تقسیم بندی شدیم و ما را به همین واحد تعاون رزمی تیپ دادند و مشغول به خدمت شدیم و دیگر نرفتیم آموزش ببینیم همینطور ما را اعزام کردند به جبهه حاج عمران چند اتوبوس بودیم و رفتیم که در عملیات حاج عمران شرکت کنیم رسیدیم به یکی از شهرهایش بنام نقده که مقر لشکر در آنجا بود داخل یک دبیرستان بود که بچه ها آنجا جمع می شدند و با لندکروز می رفتند به جبهه در آنجا جمع شدیم و سازماندهی دقیقی کردند و گفتند آنهائیکه سوم راهنمایی دارند و آنهائیکه پنجم ابتدائی را دارند جدا باشند برای اینکه کارت و پلاک را تقسیم کنند بروند جلو ما را انتخاب کردند و رفتیم جلو جبهه حاج عمران در کربلای 2 شرکت کردیم و وقتی رسیدیم خط کارمان تخلیۀ شهدا بود که می رفتیم جنازه ها را جمع می کردیم یعنی تعداد کشته ها ، مجروح ها را آمار می گرفتیم و بعد هم آنها را تخلیه می کردیم به پشت جبهه یک بنده خدا بود که اسمش یادم رفته ولی فرماندۀ گردانی که می خواست در آن خط عمل کند گردان مالک اشتر بود که فرماندۀ گردانش شهید شکارچی بود در آنجا عمل کرده بود گفتند گردان عمل کرده بروید جنازه هایش را بیاورید رفتیم جنازه هایش را آوردیم همینطور که وارد خط شدیم دیدیم که کنار جاده نیرو خوابیده است ما هم با توجه به اینکه اولین بارمان بود که وارد عملیات شده بودیم و کشته را ندیده بودیم طوریکه در عملیات شهید بشوند همین طور که نگاه کردیم بنظرمان رسید که اینها خوابیده اند ناگفته نماند که این ستونی که در حال حرکت بودند که بروند به خط که عملیات کنند دشمن اینها را زیر آتشهاب پیش بینی که داشته بود گرفته بود و همۀ اینها را شهید کرده بود همه مثل اینکه خوابیده بودند چشمهایشان باز و گفتند اینها را جمع کنید و همه را جمع کردیم و سوار چند لندکروز که برده بودیم جلو بار زدیم مثل کیسه گونی همینطور بار می زدیم روی هم بعضی ها پایشان قطع شده بود بعضی ها سرشان جدا شده بود و بعضی ها همینطور می سوختند بر اثر آتش خلاصه تقریباً 200 الی 300 نفر را همینطور بار زدیم و آوردیم تحویل معراج دادیم و آمارشان را گرفتیم ، پلاکهایشان را یادداشت کردیم و باز می خواستیم در مرحلۀ دوم عملیات شرکت کنیم مرحلۀ دوم در یکی از منطقه های همین حاج عمران بنام تپۀ شهدا بود که گردان انبیاء می خواست شرکت کند و ما تعاون بودیم و می خواستیم در پشت سرشان حرکت کنیم و در حین عملیات اگر کشته ای چیزی دادند ما جنازه هایشان را جمع کنیم و تخلیه کنیم به پشت جبهه سوار یک لندکروز شدیم و بطرف جلو حرکت کردیم نرسیده به خط یک خمپاره زد جفت ماشین و ماشین را پنچر کرد در این لحظه چند تن از برادران موج گرفتند یکی از آنها برادر حسین رحیمی بود بنام جهان شاه رحیمی بعنوان سرمربی در مرکز آموزشی کار می کند موج گرفتن و همینطور کنار جاده مانده و دیگر بچه ها یادشان رفت که این برادر را تخلیه کنند به پشت خط همین طور ماند تا ما رفتیم جلو همینطور بحالت ستونی حرکت کردیم از ماشین پیاده شدیم و بصورت ستونی حرکت کردیم و رفتیم جلو که پشت سر همان گردان رزمی کار کنیم رسیدیم به یک پیچ که وارد خط بشویم حالا ساعتهای تقریباً 12 شب است همان سر آن پیچ که می خواستیم دور بزنیم دشمن ما را گرفت زیر آتش و اجازۀ حرکت کردن را به ما نداد همانطور همه زمین گیر شدیم داخل این برفها و گلها و نمی توانستیم اصلاٌ حرکت کنیم خمپاره می زد پشت سر هم و اصلاً هیچگونه اجازه تحرکی را بما نمی داد که برویم جلو همانطور ماندیم این بچه ها دیگر صدایشان بلند می شد یا مهدی (ع) یا زهرا (س) بر اثر همین زیاد بودن آتش که بچه ها را مجروح می کرد که یک لحظه دیدم صدائی در آمد گفت یا مهدی نگاه کردیم دیدم معاونت همین گردان مان بود برادر نعمتی که بچۀ پل دختر  که دستش قطع شده دست قطع شد یکی از بچه ها رفت و چفیۀ دور گردن خودش را در آورد و با چفیه دستش را بست ولی به او نگفت گفت دستم قطع شده ؟ گفت : نه دستت قطع نشده همیطور ماند روی زمین و خوابید در این لحظه که داشتنددست او را می بستند خمپاره زد جفتمان و من هم مجروح شدم بر اثر ترکش یکی از پاهایم مجروح شد و مجروحیتم خیلی هم سخت بود و خونریزی شدیدی داشت دیگر صدایمان بلند شده بود یا مهدی یا زهرا و کسی هم نبود که ما را به پشت جبهه ببرد تقریباً تا ساعت 12 الی 2 نصف شب به همین صورت بودیم بحالت خونریزی داخل برف و همه اش داد می زدیم یک راننده داشتیم که صدایش می کردند بیا این مجروح ها را ببر و راننده هم رفته بود و زمین گیر شده بود در زیر یکی از ماشینها و بلند نمی شد و می ترسید چون حجم آتش خیلی زیاد بود و می ترسید بلند بشود و بیاید ما را ببرد یکی از بچه های اصفهان توی همین لشکر 57 کار می کرد بلند شد و گفت سوئیچ ماشین را بده به من که حتماً من می خواهم این مجروح ها را بکشم عقب خلاصه بلند شد و ما را سوار ماشین کردند و ما را به بیمارستان انتقال دادند با این وضعی که داشتیم همۀ مان رفته بودیم زیر گل همۀ دستهایمان سرمان هر کسی بما نگاه می کرد وحشت می کرد آنقدر قیافۀ وحشتناکی داشتیم بر اثر اینکه زیر گل رفته بودیم و بدنمان خونی بود به همین صورت ما را اعزام کردند به بیمارستان شهدای تبریز بعد از چند ماهی در آن بیمارستان عمل کردند هم استراحت و مرخصی نمودند به خانه در منزل خودمان دیگر استراحتمان تمام شد و خودم را معرفی کردم به یگان گفتند حالا می خواهی کجا کار کنی گفتم من حالا بدنم مجروح است و گفتند هر جا که خودت می گوئی تا معرفی ات کنیم من می خواهم بروم به اطلاعات و عملیات و رفتیم به اطلاعات و عملیات که کار کنیم رفتیم...

.(شماره نوار:13222 قسمتAنوار)


برچسب‌ها: حاج عمران

ارسال در تاريخ جمعه ۱۱ اردیبهشت۱۳۹۴ توسط sajad
ارسال در تاريخ سه شنبه ۴ شهریور۱۳۹۳ توسط sajad
ارسال در تاريخ سه شنبه ۴ شهریور۱۳۹۳ توسط sajad
ارسال در تاريخ سه شنبه ۴ شهریور۱۳۹۳ توسط sajad
وصیت نامه



ارسال در تاريخ پنجشنبه ۱۴ فروردین۱۳۹۳ توسط sajad






http://asemaniha1365.blogfa.com/post/81



ارسال در تاريخ جمعه ۱۶ اسفند۱۳۹۲ توسط sajad

اسلایدر